کتابخانه عمومی ولیعصر (عج) شهرستان ماکو

کتابخانه عمومی ولیعصر (عج) شهرستان ماکو
گفت و گو
کتابخوان ماه
معرفی کتاب
گزیده کتاب
نویسندگان

معرفی و خلاصه کتاب روی جاده نمناک

دوشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۱۶ ق.ظ

به نام حضرت حق


معرفی و خلاصه کتاب


روی جاده نمناک


نام کتاب : روی جاده ی نمناک
نویسنده : خدیجه قاسمی
نشر : روزگار


"ایلیا"، پسری که برخلاف میلش و با تشویق پدرش پزشکی خوانده، اما بعد از سه سال پزشکی را رها کرده و در رشته مورد علاقه خود، ادامه تحصیل داده است. و هم زمان به کارهای هنری، نمایشی و شعر سرایی هم علاقمند است. در همین جلسه های شعر با پسری به نام امیر آشنا می شود. ایلیا در نمایش نامه ای که امیر نوشته است در یکی از سالن های تئاتر، روی صحنه می رود. وقتی به طرف تماشاچیان نگاه می کند، دختر زیبایی را می بیند و یک دل نه هزار دل عاشقش می شود به گونه ای که در صحنه روی سن، نمی تواند نقش خود را ایفا کند. بعد از آن، هر چه قدر دنبال آن "رویا" می گردد نمی تواند پیدایش کند. امیر عاشق "آیدا" خواهر ایلیا است ولی چون شرایط نابسامانی از لحاظ اقتصادی دارد. عشق خود را به آیدا ابراز نمی کند و به آیدا می گوید که به زودی قرار است ازدواج کند و آب پاکی را روی دستان آیدا، خواهر ایلیا می ریزد! مدت زمانی آیدا افسرده می شود ولی بالاخره، با پسرخاله خود که بسیار موفق در کار و عاشق آیدا بوده، ازدواج می کند.

امیر کارت عروسی خود را برای ایلیا می آورد. ولی به اصرار پدر ایلیا ، عروسی را در خانه آنها برگزار می کندد! شب عروسی امیر، ایلیا برای آماده شدن به اتاقش می رود ولی با دختریکه با یک نگاه عاشقش شده بود روبرو می شود و از حال می رود. "آوا" دختر رویاهایش زن بهترین دوستش امیر، شده است. ایلیا برای فرار از رنج شکست عشقی که متحمل شده است با کمک پدر، دفتری برای خود باز می کند و کار بازسازی بناهای قدیمی را و دکور کردن خانه ها را آغاز می کند و با کار زیاد، نوعی خودکشی می کند. " امیر و آوا " کارهای سیاسی انجام می دهند ولی ایلیا به هیچ وجه از کارهای آنها خبری ندارد. زهره دوست مشترک و صمیمی این گروه است و عاشق سینه چاک ایلیا، گفته می شود که ایلیا پسری ست بسیار بی احساس! ولی شعرهای عاشقانه ای که در حسرت فراق معشوق خود "آوا" می سراید، خبر از حکایتی دیگر دارد. ایلیا برای اینکه عشق آوا را فراموش کند بر خلاف میلش و به پیشنهاد خانواده اش با زهره بعد از گذراندن مراحلی سخت و شاید ناباورانه، ازدواج می کند. در حالی که هیچ احساسی نسبت به زهره ندارد. خانواده ایلیا به جز پدرش و خانواده خاله اش به جز شوهرخاله اش به خارج از کشور سفر میکنند. ایلیا برای یک بار به طور تصادفی و بالاجبار در کار پخش اعلامیه با "آوا" شریک می شود. ایلیا بعد از آن، مدتی ارتباط را قطع می کند به امید اینکه عشق آوا را از یاد ببرد چرا که احساس می کند به دوستش امیر خیانت می کند، هز چند که ازدواج آوا و امیر هم از روی اجبار بوده است . ایلیا مدت ها و ماه ها از آن دو بی خبر است شبی ساعت یک بامداد پدر امیر زنگ می زند و او را به خانه شان فرا می خواند. ایلیا با تن مجروح و تیر خورده امیر مواجه می شود . با اصرار پدرش گلوله را از پای امیر بیرون می کشد و امیر را به جای امنی می رساند! فردای آن روز پدر ایلیا با زهره به خارج پیش خانواده شان می روند! ایلیا برای اینکه خیالش از بابت زهره راحت شوده به فرودگاه می رود تا شاهد پرواز آنها شود. موقع خروج از درب فرودگاه، نیروهای "ساواک" او را دستگیر می کندد. ایلیا، دو، سه ماه زیر شکنجه های ساواک دوام می آورد و حرفی از امیر به میان نمی آورد تا اینکه روزی از "زندان قصر" آزاد می شود . به کمک پدرش، سر و سامانی به اواع روحی و جسمی خود می دهد و دوباره مشغول کارش می شود. پدر، خبر تیرباران شدن امیر را به ایلیا می دهد. ولی هیچ کس از "آوا" خبر ندارد.

شبی درب خانه ایلیا زده می شود . زنی مچاله شده در چادری سیاه و شکمی برآمده پشت در نشسته است. ایلیا "آوا" را به خانه می برد. به کمک "عمه گلی" کمک یار مادرش ، آوا را تیمار می کند و او را آماده زایمان می سازد ولی از مرگ امیر چیزی نمی گوید. آوای رنجور درمان شده است و اکنون به کارهای خانه ایلیا رسیدگی می کند. او نباید به بیمارستان برود، از ترس شکنجه های ساواک، اگر بمیرد هم، باید در خانه زایمان کند! بالاخره، درد زایمان شروع می شود و ایلیا، نوزاد پسر آوا را به دنیا می آورد. آوا، کودک را "ایلیا" صدا می زند بعد از اینکه حالش بهبود می یابد، آوا چادر مشکی اش را سر می کند و قصد بیرون رفتن می کند و می گوید که باید خبری از امیر بدست بیاورد. هر چه ایلیا اصرار می کند، فایده ندارد. آوا از خانه خارج می شود . ایلیا، فکر می کند که شاید دستگیر شده باشد . ساعت ها زیر باران در حیاط  خانه درندشت خود راه می رود در باز می شود و چهره گریان آوا در حالیکه بازواش ا بسوی ایلیا گشوده است، ظاهر می گردد. هر شب ایلیا، کابوسی می دید که : زیر باران او و آوا همدیگر را در آغوش گرفته و به شدت گریه می کنند، رویای او، رویای صادقه بوده است زیرا، همان صحنه تکرار می شود و آن دو زیر شلاق و تازیانه باران، همدیگر را گرم در آغوش گرفته اند، در حالیکه اشک هایشان، هم مسیر ریزش باران شده است .

نساء رجب زادگان
96/5/21

نظرات  (۱)

  • سایت تفریحی چفچفک
  • اسمشو تازه شنیدم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی